[[{"content_id":579627,"content_number":0,"portal_id":5,"lang_id":"fa","content_title":"شهید علی اکبر صادقی\r\nشهیدی که چشمانش را برای مادرش باز کرد","content_rtitr":"","content_short_title":null,"content_summary":"","content_summary_fill":0,"content_body":"پاسدار شهید علی اکبر صادقی سال 41 در سیرجان چشم به جهان گشود و سال 63 در منطقه مریوان درعملیات والفجر4 به مقام شهادت نائل آمد.\r\nعلی اکبر فردی با تقوی و خوش اخلاق بود، روحیه شهادت طلبی وایثار گری قوی داشت. وی در سال های جنگ، پیک لشکر 27 محمد رسول الله (ص) بود و فرمانده حوزه 251 منطقه 17 بود و به مبارزه علیه باطل شتافت.\r\nبا مادر وبرادر شهید علی اکبر صادقی به گفت وگو نشستیم و آنها از معجزه شهیدشان را روایت کردند.\r\nپیکر مطهر این شهید در قطعه ٢٩، ردیف دوم مدفون است.\r\n&zwnj;مادر شهید علی اکبر می گوید:&zwnj; لحظات آخری که می خواستند فرزندم را دفن کنند خیلی دلم شکست، ازخداوند خواستم تا یک بار دیگر عنایتی کند تا فرزندم را با چشمان باز ببینم؛ درهمان لحظه چشمان فرزندم به مدت چند ثانیه باز شد به من نگاه کرد و بعد چشمان خود را بست. این معجزه را همه حضار دیدند.\r\nهم فرزندم که داخل قبر بود و هم کسانی که در اطراف من در بالای قبر بودند این معجزه خداوند و عنایت امام حسین(ع) را به چشم خودشان دیدند و خوشبختانه عکاسی که در آنجا بود از این حادثه باورنکردنی چند عکس پشت سر هم گرفت.\r\nگفتم خدایا از تو می خواهم عنایتی کنی تا فرزندم چشمانش را باز کند تا من مانند دوران حیاتش یک بار دیگر برای آخرین بار به چشمانش نگاه کنم.\r\nمادر این شهید می گوید: زمانی که علی اکبر دربیمارستان بقیة الله تهران بستری بود، چون تعداد عیادت کنندگان او زیاد بود برای رعایت حال دوستان وعلاقه مندان او سعی می کردم اکثرا از پشت شیشه اتاق، فرزندم را ببینم، گاهی هم دو سه دقیقه مختصر کنار او می ایستادم و بر می گشتم.\r\nپس از آنکه علی اکبر در بیمارستان به شهادت رسید و او را برای غسل به غسالخانه بردند باز هم وقتی برای دیدن او به غسالخانه رفتم، این فرصت را در اختیار دیگران گذاشتم.\r\nهنگامی که در بهشت زهرا(ع) می خواستند ایشان را به خاک بسپارند و داخل قبر بگذارند احساس کردم زمان وداع آخر با فرزند دلبندم فرا رسیده است. خیلی دلم شکست چون می دیدم مدتهاست او را با چشم باز ندیده ام.\r\nمن بالای قبر ایستاده بودم، در همان لحظه به امام حسین(ع) متوسل شدم و گفتم: یا اباعبداالله (ع) من در این مصیبت فرزندم گریه و زاری و شیون نمی کنم. تو هم در کربلا به بالین فرزندت علی اکبر رفتی و می دانی که چه حالی دارم و چه اشتیاقی دارم که یکبار دیگر روی فرزندم را ببینم و به چشمان او نگاه کنم.\r\nامام حسین(ع) را قسم دادم که به حق علی اکبر دوست دارم چشمان فرزندم را که بسته است مانند زمان حیاتش باز ببینم و به آن نگاه کنم.\r\nو در همان لحظه مشاهده کردم چشمان فرزندم به مدت چند ثانیه باز شد و به من نگاه کرد و بعد هم چشمان خود را بست. این معجزه خداوند و عنایت امام حسین(ع) را همه به چشم خودشان دیدند.\r\nبرادر شهید می گوید: پیکر برادرم در موقع دفن در آغوش من بود. هنگامی که مادرم بالای قبر آرزو می کرد علی اکبر چشمانش را باز کند، من به چشمان برادرم که صورت او را از کفن باز کرده و روی خاک گذاشته بودم خیره شدم. حس غریبی به من می گفت خوب به چشمان او نگاه کنم. در این لحظات بسیار کوتاه با کمال شگفتی مشاهده کردم چشمان علی اکبر از هم گشوده شد و به مادرم نگریست و بعد از لحظات کوتاهی دوباره بسته شد.\r\nوی می گوید: ما پس از این ماجرا تا سالها این مطلب را فاش نکردیم، چون نگران این بودیم مبادا دیگران در صحت این قضیه شک کنند و یا آنکه تصور کنند ساختگی است.\r\nتا اینکه یکی از بستگان ما که در کارهای تبلیغاتی است وقتی متوجه این اعجاز شد عکس ها را از ما گرفت و در کنار هم گذاشت و به صورت یک پوستر چاپ کرد و بدین ترتیب این قضیه بر همگان آشکار شد.","content_html":"<p style=\"text-align:justify;\"><span style=\"font-size:18px;\">پاسدار شهید علی اکبر صادقی سال 41 در سیرجان چشم به جهان گشود و سال 63 در منطقه مریوان درعملیات والفجر4 به مقام شهادت نائل آمد.<br>\nعلی اکبر فردی با تقوی و خوش اخلاق بود، روحیه شهادت طلبی وایثار گری قوی داشت. وی در سال های جنگ، پیک لشکر 27 محمد رسول الله (ص) بود و فرمانده حوزه 251 منطقه 17 بود و به مبارزه علیه باطل شتافت.<br>\nبا مادر وبرادر شهید علی اکبر صادقی به گفت وگو نشستیم و آنها از معجزه شهیدشان را روایت کردند.<br>\nپیکر مطهر این شهید در قطعه ٢٩، ردیف دوم مدفون است.<br>\n‌مادر شهید علی اکبر می گوید:‌ لحظات آخری که می خواستند فرزندم را دفن کنند خیلی دلم شکست، ازخداوند خواستم تا یک بار دیگر عنایتی کند تا فرزندم را با چشمان باز ببینم؛ درهمان لحظه چشمان فرزندم به مدت چند ثانیه باز شد به من نگاه کرد و بعد چشمان خود را بست. این معجزه را همه حضار دیدند.<br>\nهم فرزندم که داخل قبر بود و هم کسانی که در اطراف من در بالای قبر بودند این معجزه خداوند و عنایت امام حسین(ع) را به چشم خودشان دیدند و خوشبختانه عکاسی که در آنجا بود از این حادثه باورنکردنی چند عکس پشت سر هم گرفت.<br>\nگفتم خدایا از تو می خواهم عنایتی کنی تا فرزندم چشمانش را باز کند تا من مانند دوران حیاتش یک بار دیگر برای آخرین بار به چشمانش نگاه کنم.<br>\nمادر این شهید می گوید: زمانی که علی اکبر دربیمارستان بقیة الله تهران بستری بود، چون تعداد عیادت کنندگان او زیاد بود برای رعایت حال دوستان وعلاقه مندان او سعی می کردم اکثرا از پشت شیشه اتاق، فرزندم را ببینم، گاهی هم دو سه دقیقه مختصر کنار او می ایستادم و بر می گشتم.<br>\nپس از آنکه علی اکبر در بیمارستان به شهادت رسید و او را برای غسل به غسالخانه بردند باز هم وقتی برای دیدن او به غسالخانه رفتم، این فرصت را در اختیار دیگران گذاشتم.<br>\nهنگامی که در بهشت زهرا(ع) می خواستند ایشان را به خاک بسپارند و داخل قبر بگذارند احساس کردم زمان وداع آخر با فرزند دلبندم فرا رسیده است. خیلی دلم شکست چون می دیدم مدتهاست او را با چشم باز ندیده ام.<br>\nمن بالای قبر ایستاده بودم، در همان لحظه به امام حسین(ع) متوسل شدم و گفتم: یا اباعبداالله (ع) من در این مصیبت فرزندم گریه و زاری و شیون نمی کنم. تو هم در کربلا به بالین فرزندت علی اکبر رفتی و می دانی که چه حالی دارم و چه اشتیاقی دارم که یکبار دیگر روی فرزندم را ببینم و به چشمان او نگاه کنم.<br>\nامام حسین(ع) را قسم دادم که به حق علی اکبر دوست دارم چشمان فرزندم را که بسته است مانند زمان حیاتش باز ببینم و به آن نگاه کنم.<br>\nو در همان لحظه مشاهده کردم چشمان فرزندم به مدت چند ثانیه باز شد و به من نگاه کرد و بعد هم چشمان خود را بست. این معجزه خداوند و عنایت امام حسین(ع) را همه به چشم خودشان دیدند.<br>\nبرادر شهید می گوید: پیکر برادرم در موقع دفن در آغوش من بود. هنگامی که مادرم بالای قبر آرزو می کرد علی اکبر چشمانش را باز کند، من به چشمان برادرم که صورت او را از کفن باز کرده و روی خاک گذاشته بودم خیره شدم. حس غریبی به من می گفت خوب به چشمان او نگاه کنم. در این لحظات بسیار کوتاه با کمال شگفتی مشاهده کردم چشمان علی اکبر از هم گشوده شد و به مادرم نگریست و بعد از لحظات کوتاهی دوباره بسته شد.<br>\nوی می گوید: ما پس از این ماجرا تا سالها این مطلب را فاش نکردیم، چون نگران این بودیم مبادا دیگران در صحت این قضیه شک کنند و یا آنکه تصور کنند ساختگی است.<br>\nتا اینکه یکی از بستگان ما که در کارهای تبلیغاتی است وقتی متوجه این اعجاز شد عکس ها را از ما گرفت و در کنار هم گذاشت و به صورت یک پوستر چاپ کرد و بدین ترتیب این قضیه بر همگان آشکار شد.<\/span><\/p>","content_source":"","content_url":"","content_date_start":"2021-09-26 11:46:48","content_date_event":"2021-09-15 11:48:29","content_date_event_start":null,"content_date_event_end":null,"content_show_title_slider":1,"content_date_last_edit":"2021-09-26 11:49:54","content_date_register":"2021-09-15 11:58:42","content_columns":0,"content_show_img":1,"content_show_details":0,"content_show_related_img":0,"content_show_slider":1,"content_comment":1,"content_score":0,"tag_id":0,"score_average":null,"score_count":null,"score_date_last":null,"uid":178163,"eid":176956,"attach_title":null,"attaches":[{"sizes":{"150":".\/cache\/5\/attach\/202109\/383016_1121263306_150_77.webp","300":".\/cache\/5\/attach\/202109\/383016_1121263306_300_154.webp","400":".\/cache\/5\/attach\/202109\/383016_1121263306_400_205.webp","600":".\/cache\/5\/attach\/202109\/383016_1121263306_600_308.webp","900":".\/cache\/5\/attach\/202109\/383016_1121263306_780_400.webp","1200":".\/cache\/5\/attach\/202109\/383016_1121263306_780_400.webp"},"ext":"png","file_media":1,"token":1121263306,"files":{"original":{"url":".\/file\/5\/attach\/202109\/383016_1121263306.png","width":780,"height":400,"size":0}}}]}]]