[[{"content_id":579619,"content_number":0,"portal_id":5,"lang_id":"fa","content_title":"هفته دفاع مقدس 1400 با شهدا\r\nشهید محمدرضا آل‌مبارک","content_rtitr":"","content_short_title":null,"content_summary":"","content_summary_fill":0,"content_body":"روایت سَر شهیدی که سه ماه نزد پدر ماند\r\n\r\n۱۶ ساله بود که برای دفاع از وطن راهی جبهه و در همان سن به مقام شهادت نائل &zwnj;شد. بدن محمدرضا همان زمان به خانواده&zwnj;اش برای خاکسپاری تحویل داده می&zwnj;شود اما سرش... .\r\n\r\nروایت عجیبی دارد شهادت محمدرضا آل&zwnj;مبارک؛ پیش از اعزام به مادرش می&zwnj;گوید به گونه&zwnj;ای شهید می&zwnj;شوم که دیدن پیکرم ناراحتت می&zwnj;کند. هنگام شهادت سر از بدن نوجوان ۱۶ ساله که آن روز روزه هم بوده، جدا می&zwnj;شود و آن گونه که خود شهید گفته بود، بدنش به شکل دلخراشی تحویل خانواده&zwnj;اش داده می&zwnj;شود.\r\n\r\nبه گزارش ایسنا، برای شنیدن روایت شهادت محمدرضا آل&zwnj;مبارک شهیدی که بدنش برای سه بار به خاک سپرده شد و اولین شهید جبهه جنگ در محله یوسفی اهواز بوده است، پای صحبت&zwnj;های محمد آل&zwnj;مبارک، برادر این شهید که در زمان شهادت برادر ۱۱ سال سن داشته است، نشستیم.\r\n\r\nبرادر این شهید صحبت&zwnj;های خود را با اشاره به آیه&zwnj;ای از قرآن آغاز می&zwnj;کند و می&zwnj;گوید: در قرآن آیه&zwnj;ای داریم که می&zwnj;فرماید &quot;اکنون شهدا نزد خداوند روزی می&zwnj;خورند&quot; و برادر من نیز یکی از هزاران شهیدی است که در راه وطن شهید شد.\r\n\r\nوی درباره نحوه به جبهه رفتن محمدرضا این گونه توضیح می&zwnj;دهد: محمدرضا متولد ۱۳۴۵ و فرزند بزرگ خانواده بود که در سن ۱۶ سالگی با رضایت کامل پدر و مادر به جبهه رفت و در بار دوم حضور خود در جبهه برای دفاع از وطن به مقام والای شهادت نائل شد. محمدرضا در دوره دبیرستان تحصیل می&zwnj;کرد و جزو درس&zwnj;خوان&zwnj;ها و از انسان&zwnj;های بسیار مظلوم بود. ما هفت هشت برادر بودیم که خیلی فضول و پر سروصدا بودیم و در محله یوسفی اهواز زندگی می&zwnj;کردیم. وقتی محمدرضا شهید شد کسی نمی&zwnj;دانست فرزند خانواده آل&zwnj;مبارک است. وقتی به درجه شهادت نائل شد، دوستان و همسایه&zwnj;ها می&zwnj;پرسیدند که مهدی (برادر بزرگتر من) یا محمد (خود من) شهید شده است؟ که وقتی عکس شهید را دیدند باورشان نمی&zwnj;شد که این شهید متعلق به خانواده ما باشد.\r\n\r\nشهادت در سال ۶۱ و عملیات محرم\r\n\r\nآل&zwnj;مبارک ادامه می&zwnj;دهد: محمدرضا متولد ۲۸ صفر است که در سال ۶۱ و در عملیات محرم و شب اربعین شهید شد. آن زمان من عضو پایگاه بسیج آیت&zwnj;الله شفیعی بودم و محمدرضا نیز عضو گردان کربلای همین پایگاه بود.\r\n\r\nجدا شدن سر از بدن هنگام شهادت\r\n\r\nآل&zwnj;مبارک به سال&zwnj;های بسیار دور برمی&zwnj;گردد و از چگونگی به شهادت رسیدن محمدرضای ۱۶ ساله این&zwnj;گونه می&zwnj;گوید: آن موقع ماه محرم بود و کسانی که شاهد شهادت برادرم بودند می&zwnj;گویند که محمدرضا آن روز روزه بوده است. در سنگر، کلاس قرآن در حال برگزاری بود که با توجه به پر بودن سنگر، محمدرضا کنار درِ سنگر می&zwnj;نشیند و گویا گلوله ۱۰۶ که روی جیپ قرار می&zwnj;گیرد پس از شلیک از سوی دشمنان به صورت مستقیم به سر محمدرضا اصابت می&zwnj;کند و سر او از تنش جدا می&zwnj;شود. جالب این است که محمدرضا پیش از رفتن به جبهه به مادرم می&zwnj;گوید که من رفتنی هستم و شهید می&zwnj;شوم و به&zwnj;گونه&zwnj;ای هم شهید می&zwnj;شوم که دیدن پیکرم ناراحتت می&zwnj;کند. البته او بارها به خانوده&zwnj; گفته بود که در شهادت بدنش تکه&zwnj;تکه خواهد شد.\r\n\r\nخبر شهادت توسط صادق آهنگران\r\n\r\nوی درباره آن روزی که خبر شهادت محمدرضا به خانواده اطلاع داده می&zwnj;شود این گونه توضیح می&zwnj;دهد: آن زمان گروه&zwnj;هایی برای خبررسانی وجود داشت که خبر شهادت فرزندان خانواده&zwnj;ها را اطلاع&zwnj;رسانی می&zwnj;کردند. زمانی که آقای صادق آهنگران که جزو همین گروه&zwnj;ها بود، به خانه ما آمد تا خبر شهادت محمدرضا را به پدرم بدهد، پدرم در خانه نبود و به مسجد رفته بود. مادر در منزل را باز می&zwnj;کند و حاج آهنگران تاکید دارد که خبر را به پدرم بگوید که مادرم می&zwnj;گوید چیزی شده که به او می&zwnj;گویند خیر. ولی وقتی مادرم متوجه گروه اطلاع&zwnj;رسانی شهادت می&zwnj;شود، از آقای آهنگران می&zwnj;پرسد محمدرضا شهید شده است؟ آقای آهنگران می&zwnj;گوید محمدرضا کمی زخمی شده است.\r\n\r\nخواب عجیب مادر\r\n\r\nتداعی خاطرات شهادت محمدرضا، امان برادر را می&zwnj;برد و پس از دقایقی بغض و اشک ادامه می&zwnj;دهد: مادرم به آقای آهنگران می&zwnj;گوید می&zwnj;دانم که محمدرضا شهید شده زیرا خواب محمدرضا را دیدم. در خواب سر بریده محمدرضا را روی پایم گذاشته بودم و در حال شست&zwnj;وشوی سر فرزندم با گلاب بودم. همین گروه نزد پدرم به حسینیه اعظم اهواز می&zwnj;روند تا خبر کامل را به او بگویند که متوجه می&zwnj;شوند پدرم در حال خواندن روضه علی&zwnj;اکبر است. پس از پایان روضه به پدرم می&zwnj;گویند حاجی خبر داشتی که محمدرضا شهید شده که روضه علی&zwnj;اکبر را می&zwnj;خواندی؟ پدرم اظهار بی&zwnj;اطلاعی می&zwnj;کند و بعد در خیابان حسینیه سجده شکر به جا می&zwnj;آورد و می&zwnj;گوید من می&zwnj;دانستم فرزندم شهید می&zwnj;شود زیرا روز آخری که می&zwnj;خواست به جبهه برود نزد من آمد و گفت پدر موهای من را اصلاح کن و وقتی داشتم موهای پشت سر او را کوتاه می&zwnj;کردم در سر محمدرضا نور عجیبی دیدم که تا حالا ندیده بودم.\r\n\r\nبدن تکه&zwnj;تکه به خوزستان رسید اما سَر ...\r\n\r\nوی ادامه می&zwnj;دهد: آن زمان تنها بدن تکه&zwnj;تکه محمدرضا به خوزستان برمی&zwnj;گردد و سرش به دست ما نمی&zwnj;رسد و استان به استان می&zwnj;چرخد. آن موقع با توجه به این&zwnj;که به صورت همزمان تشییع ۱۵ شهید انجام می&zwnj;شود، بزرگترین تشییع شهدا انجام شد. به هر حال بدن بی&zwnj;سر برادرم در روز اربعین تشییع شد. البته هفت روز پس از خاکسپاری نیز در حالی که پدرم سر مزار محمدرضا نشسته بود، فَک محمدرضا را به پدرم تحویل می&zwnj;دهند و بعد هم فَک را کنار پیکر بی&zwnj;سر به خاک می&zwnj;سپارند. یعنی تا این&zwnj;جا پیکر محمدرضا برای ۲ با به خاک سپرده شده است.\r\n\r\nرسیدن سر به تن پس از ۷ سال\r\n\r\nآل&zwnj;مبارک از رسیدن سر به تن پس از هفت سال می&zwnj;گوید: سر محمدرضا پس از هفت سال و انجام آزمایشات DNA برگردانده می&zwnj;شود. شبانه سر محمدرضا را به پدرم تحویل می&zwnj;دهند که پدرم نیز دو تا سه ماه یعنی تا زمانی که اجازه نبش قبر گرفته شود، سر شهید را بدون اطلاع ما و مادرم، در کمد نگهداری می&zwnj;کند. واقعا سخت است برای پدر و مادری که سر بریده فرزندش را تحویل&zwnj;شان بدهند. به هر حال پدرم برای این&zwnj;که اعضای خانواده شوکه نشوند، حرفی در این خصوص به ما نمی&zwnj;گوید ولی در این مدت شب&zwnj;ها با محمدرضا در اتاق درددل می&zwnj;کرده و ما نیز احساس می&zwnj;کردیم که پدرم روز به روز در حال تحلیل رفتن است.\r\n\r\nآرام گرفتن سر کنار بدن\r\n\r\nوی به زمان نبش قبر و قرارگرفتن سر کنار بدن تکه&zwnj;تکه شهید اشاره می&zwnj;کند و ادامه می&zwnj;دهد: پدرم می&zwnj;گوید زمانی که نبش قبر صورت گرفت و سر بریده محمدرضا کنار بدنش قرار گرفت، دیدم که هنوز لباس&zwnj;های محمدرضا پس از هفت سال به همان صورت قبل است و انگار همین دیروز به خاک سپرده شده بود و این یعنی پیکر محمدرضا برای سومین بار خاک&zwnj;سپاری شد. پدرم می&zwnj;گوید زمانی که می&zwnj;خواستند بدن محمدرضا را به خاک بسپارند به آن عطر زدیم و هنگام نبش قبر نیز باز بوی همان عطر به مشامم رسید. پدر تا این&zwnj;جای کار هم به هیچ کدام از اعضای خانواده حرفی نزد و ما بعد از ۲ سال از زبان آیت&zwnj;الله موسوی&zwnj;جزایری متوجه این قضیه شدیم.\r\n\r\nبرادر این شهید می&zwnj;گوید: پدرم با توجه به این&zwnj;که بدن محمدرضا تکه&zwnj;تکه شده بود و سرش نیز مثل امام حسین (ع) شهر به شهر چرخید، خانه ویلایی&zwnj;مان را به آقا ابا عبدالله حسین (ع) اهدا کرد و در سال ۸۴ خانه ویلایی محل سکونت&zwnj;مان تخریب و به حسینه آل&zwnj;مبارک تبدیل شد. تاکنون نیز مراسم&zwnj;های باشکوهی در این حسینه برگزار شده است. از جمله این برنامه&zwnj;ها برگزاری ۶۰ شب روضه محرم و صفر است.\r\n\r\n&nbsp;","content_html":"<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong>روایت سَر شهیدی که سه ماه نزد پدر ماند<\/strong><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\">۱۶ ساله بود که برای دفاع از وطن راهی جبهه و در همان سن به مقام شهادت نائل ‌شد. بدن محمدرضا همان زمان به خانواده‌اش برای خاکسپاری تحویل داده می‌شود اما سرش<span dir=\"ltr\">... .<\/span><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\">روایت عجیبی دارد شهادت محمدرضا آل‌مبارک؛ پیش از اعزام به مادرش می‌گوید به گونه‌ای شهید می‌شوم که دیدن پیکرم ناراحتت می‌کند. هنگام شهادت سر از بدن نوجوان ۱۶ ساله که آن روز روزه هم بوده، جدا می‌شود و آن گونه که خود شهید گفته بود، بدنش به شکل دلخراشی تحویل خانواده‌اش داده می‌شود<span dir=\"ltr\">.<\/span><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\">به گزارش ایسنا، برای شنیدن روایت شهادت محمدرضا آل‌مبارک شهیدی که بدنش برای سه بار به خاک سپرده شد و اولین شهید جبهه جنگ در محله یوسفی اهواز بوده است، پای صحبت‌های محمد آل‌مبارک، برادر این شهید که در زمان شهادت برادر ۱۱ سال سن داشته است، نشستیم<span dir=\"ltr\">.<\/span><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\">برادر این شهید صحبت‌های خود را با اشاره به آیه‌ای از قرآن آغاز می‌کند و می‌گوید: در قرآن آیه‌ای داریم که می‌فرماید \"اکنون شهدا نزد خداوند روزی می‌خورند\" و برادر من نیز یکی از هزاران شهیدی است که در راه وطن شهید شد<span dir=\"ltr\">.<\/span><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\">وی درباره نحوه به جبهه رفتن محمدرضا این گونه توضیح می‌دهد: محمدرضا متولد ۱۳۴۵ و فرزند بزرگ خانواده بود که در سن ۱۶ سالگی با رضایت کامل پدر و مادر به جبهه رفت و در بار دوم حضور خود در جبهه برای دفاع از وطن به مقام والای شهادت نائل شد. محمدرضا در دوره دبیرستان تحصیل می‌کرد و جزو درس‌خوان‌ها و از انسان‌های بسیار مظلوم بود. ما هفت هشت برادر بودیم که خیلی فضول و پر سروصدا بودیم و در محله یوسفی اهواز زندگی می‌کردیم. وقتی محمدرضا شهید شد کسی نمی‌دانست فرزند خانواده آل‌مبارک است. وقتی به درجه شهادت نائل شد، دوستان و همسایه‌ها می‌پرسیدند که مهدی (برادر بزرگتر من) یا محمد (خود من) شهید شده است؟ که وقتی عکس شهید را دیدند باورشان نمی‌شد که این شهید متعلق به خانواده ما باشد<span dir=\"ltr\">.<\/span><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong>شهادت در سال <\/strong><strong>۶۱<\/strong><strong> و عملیات محرم<\/strong><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\">آل‌مبارک ادامه می‌دهد: محمدرضا متولد ۲۸ صفر است که در سال ۶۱ و در عملیات محرم و شب اربعین شهید شد. آن زمان من عضو پایگاه بسیج آیت‌الله شفیعی بودم و محمدرضا نیز عضو گردان کربلای همین پایگاه بود<span dir=\"ltr\">.<\/span><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong>جدا شدن سر از بدن هنگام شهادت<\/strong><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\">آل‌مبارک به سال‌های بسیار دور برمی‌گردد و از چگونگی به شهادت رسیدن محمدرضای ۱۶ ساله این‌گونه می‌گوید: آن موقع ماه محرم بود و کسانی که شاهد شهادت برادرم بودند می‌گویند که محمدرضا آن روز روزه بوده است. در سنگر، کلاس قرآن در حال برگزاری بود که با توجه به پر بودن سنگر، محمدرضا کنار درِ سنگر می‌نشیند و گویا گلوله ۱۰۶ که روی جیپ قرار می‌گیرد پس از شلیک از سوی دشمنان به صورت مستقیم به سر محمدرضا اصابت می‌کند و سر او از تنش جدا می‌شود. جالب این است که محمدرضا پیش از رفتن به جبهه به مادرم می‌گوید که من رفتنی هستم و شهید می‌شوم و به‌گونه‌ای هم شهید می‌شوم که دیدن پیکرم ناراحتت می‌کند. البته او بارها به خانوده‌ گفته بود که در شهادت بدنش تکه‌تکه خواهد شد<span dir=\"ltr\">.<\/span><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong>خبر شهادت توسط صادق آهنگران<\/strong><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\">وی درباره آن روزی که خبر شهادت محمدرضا به خانواده اطلاع داده می‌شود این گونه توضیح می‌دهد: آن زمان گروه‌هایی برای خبررسانی وجود داشت که خبر شهادت فرزندان خانواده‌ها را اطلاع‌رسانی می‌کردند. زمانی که آقای صادق آهنگران که جزو همین گروه‌ها بود، به خانه ما آمد تا خبر شهادت محمدرضا را به پدرم بدهد، پدرم در خانه نبود و به مسجد رفته بود. مادر در منزل را باز می‌کند و حاج آهنگران تاکید دارد که خبر را به پدرم بگوید که مادرم می‌گوید چیزی شده که به او می‌گویند خیر. ولی وقتی مادرم متوجه گروه اطلاع‌رسانی شهادت می‌شود، از آقای آهنگران می‌پرسد محمدرضا شهید شده است؟ آقای آهنگران می‌گوید محمدرضا کمی زخمی شده است<span dir=\"ltr\">.<\/span><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong>خواب عجیب مادر<\/strong><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\">تداعی خاطرات شهادت محمدرضا، امان برادر را می‌برد و پس از دقایقی بغض و اشک ادامه می‌دهد: مادرم به آقای آهنگران می‌گوید می‌دانم که محمدرضا شهید شده زیرا خواب محمدرضا را دیدم. در خواب سر بریده محمدرضا را روی پایم گذاشته بودم و در حال شست‌وشوی سر فرزندم با گلاب بودم. همین گروه نزد پدرم به حسینیه اعظم اهواز می‌روند تا خبر کامل را به او بگویند که متوجه می‌شوند پدرم در حال خواندن روضه علی‌اکبر است. پس از پایان روضه به پدرم می‌گویند حاجی خبر داشتی که محمدرضا شهید شده که روضه علی‌اکبر را می‌خواندی؟ پدرم اظهار بی‌اطلاعی می‌کند و بعد در خیابان حسینیه سجده شکر به جا می‌آورد و می‌گوید من می‌دانستم فرزندم شهید می‌شود زیرا روز آخری که می‌خواست به جبهه برود نزد من آمد و گفت پدر موهای من را اصلاح کن و وقتی داشتم موهای پشت سر او را کوتاه می‌کردم در سر محمدرضا نور عجیبی دیدم که تا حالا ندیده بودم<span dir=\"ltr\">.<\/span><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong>بدن تکه‌تکه به خوزستان رسید اما سَر<\/strong><strong><span dir=\"ltr\"> ...<\/span><\/strong><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\">وی ادامه می‌دهد: آن زمان تنها بدن تکه‌تکه محمدرضا به خوزستان برمی‌گردد و سرش به دست ما نمی‌رسد و استان به استان می‌چرخد. آن موقع با توجه به این‌که به صورت همزمان تشییع ۱۵ شهید انجام می‌شود، بزرگترین تشییع شهدا انجام شد. به هر حال بدن بی‌سر برادرم در روز اربعین تشییع شد. البته هفت روز پس از خاکسپاری نیز در حالی که پدرم سر مزار محمدرضا نشسته بود، فَک محمدرضا را به پدرم تحویل می‌دهند و بعد هم فَک را کنار پیکر بی‌سر به خاک می‌سپارند. یعنی تا این‌جا پیکر محمدرضا برای ۲ با به خاک سپرده شده است<span dir=\"ltr\">.<\/span><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong>رسیدن سر به تن پس از <\/strong><strong>۷<\/strong><strong> سال<\/strong><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\">آل‌مبارک از رسیدن سر به تن پس از هفت سال می‌گوید: سر محمدرضا پس از هفت سال و انجام آزمایشات<span dir=\"ltr\"> DNA <\/span>برگردانده می‌شود. شبانه سر محمدرضا را به پدرم تحویل می‌دهند که پدرم نیز دو تا سه ماه یعنی تا زمانی که اجازه نبش قبر گرفته شود، سر شهید را بدون اطلاع ما و مادرم، در کمد نگهداری می‌کند. واقعا سخت است برای پدر و مادری که سر بریده فرزندش را تحویل‌شان بدهند. به هر حال پدرم برای این‌که اعضای خانواده شوکه نشوند، حرفی در این خصوص به ما نمی‌گوید ولی در این مدت شب‌ها با محمدرضا در اتاق درددل می‌کرده و ما نیز احساس می‌کردیم که پدرم روز به روز در حال تحلیل رفتن است<span dir=\"ltr\">.<\/span><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong>آرام گرفتن سر کنار بدن<\/strong><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\">وی به زمان نبش قبر و قرارگرفتن سر کنار بدن تکه‌تکه شهید اشاره می‌کند و ادامه می‌دهد: پدرم می‌گوید زمانی که نبش قبر صورت گرفت و سر بریده محمدرضا کنار بدنش قرار گرفت، دیدم که هنوز لباس‌های محمدرضا پس از هفت سال به همان صورت قبل است و انگار همین دیروز به خاک سپرده شده بود و این یعنی پیکر محمدرضا برای سومین بار خاک‌سپاری شد. پدرم می‌گوید زمانی که می‌خواستند بدن محمدرضا را به خاک بسپارند به آن عطر زدیم و هنگام نبش قبر نیز باز بوی همان عطر به مشامم رسید. پدر تا این‌جای کار هم به هیچ کدام از اعضای خانواده حرفی نزد و ما بعد از ۲ سال از زبان آیت‌الله موسوی‌جزایری متوجه این قضیه شدیم<span dir=\"ltr\">.<\/span><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\">برادر این شهید می‌گوید: پدرم با توجه به این‌که بدن محمدرضا تکه‌تکه شده بود و سرش نیز مثل امام حسین (ع) شهر به شهر چرخید، خانه ویلایی‌مان را به آقا ابا عبدالله حسین (ع) اهدا کرد و در سال ۸۴ خانه ویلایی محل سکونت‌مان تخریب و به حسینه آل‌مبارک تبدیل شد. تاکنون نیز مراسم‌های باشکوهی در این حسینه برگزار شده است. از جمله این برنامه‌ها برگزاری ۶۰ شب روضه محرم و صفر است<span dir=\"ltr\">.<\/span><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"> <\/p>","content_source":"","content_url":"","content_date_start":"2021-09-18 11:02:11","content_date_event":"2021-09-15 11:14:32","content_date_event_start":null,"content_date_event_end":null,"content_show_title_slider":1,"content_date_last_edit":"2021-09-18 11:05:20","content_date_register":"2021-09-15 11:22:25","content_columns":0,"content_show_img":1,"content_show_details":0,"content_show_related_img":0,"content_show_slider":1,"content_comment":1,"content_score":0,"tag_id":0,"score_average":null,"score_count":null,"score_date_last":null,"uid":178163,"eid":176956,"attach_title":null,"attaches":[{"sizes":{"150":".\/cache\/5\/attach\/202109\/382992_2313672578_150_77.webp","300":".\/cache\/5\/attach\/202109\/382992_2313672578_300_154.webp","400":".\/cache\/5\/attach\/202109\/382992_2313672578_400_205.webp","600":".\/cache\/5\/attach\/202109\/382992_2313672578_600_308.webp","900":".\/cache\/5\/attach\/202109\/382992_2313672578_780_400.webp","1200":".\/cache\/5\/attach\/202109\/382992_2313672578_780_400.webp"},"ext":"jpg","file_media":1,"token":2313672578,"files":{"original":{"url":".\/file\/5\/attach\/202109\/382992_2313672578.jpg","width":780,"height":400,"size":0}}}]}]]