[[{"content_id":561442,"content_number":0,"portal_id":5,"lang_id":"fa","content_title":"زندگینامه شهید علی اکبر شهریاری","content_rtitr":"","content_short_title":null,"content_summary":"","content_summary_fill":0,"content_body":"زندگینامه شهید اکبر شهریاری\r\n\r\nدر زمانی که شهادت به یک آرزو مبدل شده بود، حرم عقیله بنی هاشم(س) دری به روی حماسه آفرین... شهادت باز کرد و عاشقانی که رویای شهادت در سر می پروراندند راهی دیار دوست شدند.\r\n\r\nصفات بارز اخلاقی:\r\n\r\nحافظ کل قرآن ، عامل به قرآن ،بسیار خوش رو و شوخ طبع ، اهل تفریح و گردش خصوصا با دوستان ، ورزشکار ، دل رحم ، دلسوز دیگران و پیگیر برای حل مشکلاتشان ، بخشنده،آمر به معروف و ناهی از منکر ، سر به زیر و با حیا ، با غیرت ، هیاتی ، مطیع رهبر ، احترام به پدر و مادر، کمک به همسر در امور خانه داری، نظامی متخصص و...\r\n\r\nعلایق:\r\n\r\nمطالعه ،قرائت قرآن و انس با قرآن، ورزش (فوتبال ، تکواندو ، کوهنوردی و راپل) ، چتربازی ، خوشنویسی&nbsp; ، سفر ، زیارت اهل بیت علیهم السلام و شهداء ، خدمت به شهداء&nbsp; ، شرکت در مجالس اهل بیت (ع) ،مداحی در هیئت و مجالس مذهبی و ....\r\n\r\nبه راستی چه مرگی با افتخارتر از آن است که خونت در جوار بانوی صبر و استقامت حضرت زینب(س) و در راه خدا ریخته شود. حکایت&nbsp;شهدای مدافع حرم، حکایت غریبی است که ریشه در واقعه کربلا دارد و عشقی که با آوردن نام حسین(ع)، در دل های آن ها جاری شده است.&nbsp;شهید اکبر شهریاری&nbsp;یکی از جوانانی بود که برای دفاع از حرمین تا پای جان مبارزه کرد. پای صحبت یکی از همرزمان شهید شهریاری نشستیم. که طبق خواسته این مبارز بزرگوار از آوردن نامش معذوریم.\r\n\r\nتولد اکبر\r\n\r\nشهید اکبر شهریاری در سال 1363 در محله کیانشهر تهران به دنیا آمد. او از همان دوران نوجوانی با توجه به علاقه ای که به بسیج داشت فعالیت خود را در پایگاه مقاومت شروع کرد. تمام دعاهایش ختم به آرزوی شهادت می شد. اکبر قاری و مداح هیات پایگاه بود و صوت زیبای قرآنش آغازگر محافل بسیجیان بود. در آن مدت 2 بار توفیق زیارت عتبات و عالیات نصیبش شد. اکبر از لحاظ مادی هیچ مشکلی در زندگی اش نداشت، پدرش یکی از بازاری ها و تاجران بزرگ کشور بود و اگر می خواست در تهران پیش پدرش بماند می توانست غرق در امکانات و رفاه باشد. اما دفاع از حرم عمه سادات را انتخاب کرد و در اول بهمن 1392 در حوالی حرم حضرت زینب (س) به درجه رفیع شهادت نایل آمد و پیکر مطهرش در قطعه 26 بهشت زهرا آرام گرفت.\r\n\r\nدلسوخته حضرت زینب (س)\r\n\r\nآخرین باری که به کربلا رفته بود مصادف با اربعین بود، هرچی اصرار کردیم بیا حرم حضرت ابوالفضل العباس(ع) نیامد. چون احساس خجالت می کرد که وقتی حرم بی بی در محاصره است به زیارت حضرت عباس علیه السلام بیاید ، 10 روز بعد به سوریه رفت و به شهادت رسید.\r\n\r\nآخرین باری که به کربلا رفته بود مصادف با اربعین بود، هرچی اصرار کردیم بیا حرم حضرت ابوالفضل العباس(ع) نیامد. چون احساس خجالت می کرد که وقتی حرم بی بی در محاصره است به زیارت حضرت عباس علیه السلام بیاید ، 10 روز بعد به سوریه رفت و به شهادت رسید.اولین بار که با هم به کربلا رفتیم زمان برگشت، گفت: اگر خدا بخواهد هر موقع اردوی کربلا راه بیاندازید من هم می آیم. قرار بود 2 ماه بعد از شهادتش هم برویم، خودش، همسر و مادرش را ثبت نام کرد و گفت: &laquo;محمود رضای بیضایی هم امسال می آید. &raquo;&nbsp; اکبر و محمودرضا بیضایی در سال 84 هم دوره بودند&nbsp; ولی قسمت نشد همسفر این دو شهید شویم. بار اول که کربلا رفته بودیم مصادف با ایام فاطمیه بود، در مسیر حرم مرا روی تل زینبیه برد و زیر لب زمزمه می کرد: &laquo;دامن کشان رفتی ، دلم زیر و رو شد ... .&raquo; آمد روی تل زینبیه ایستاد و گفت: &laquo; فاصله اینجا تا گودی قتلگاه را ببین &raquo;. خیلی دلسوخته حضرت زینب سلام الله علیها بود.\r\nآخرین باری که به کربلا رفته بود مصادف با اربعین بود، هرچی اصرار کردیم بیا حرم حضرت ابوالفضل العباس(ع) نیامد. چون احساس خجالت می کرد که وقتی حرم بی بی در محاصره است به زیارت حضرت عباس علیه السلام بیاید ، 10 روز بعد به سوریه رفت و به شهادت رسید.\r\n\r\nخوشا آن روزی که نوبت بر من آید\r\n\r\nدر محله ما دو تا شهید گمنام دفن هستند. ما سر مزار این شهدا مجلس می گرفتیم و در هفته دفاع مقدس نمایشگاه می زدیم. چند چادر برای برپایی نمایشگاه احتیاج داشتیم، اکبر هم از سر کارش چند تا چادر آورد. چون خط خوبی داشت، روی چفیه ها و با خط خوب برای بچه ها یادگاری می نوشت.\r\nروی چادرها هم نوشت: &laquo;رفیقان می روند نوبت به نوبت\/خوشا روزی که نوبت بر من آید &raquo; وقتی حاج اسماعیل حیدری شهید شد خیلی بی تاب شده بود. می گفت: استاد ما رفته و ما جا مانده ایم ......\r\n&nbsp;\r\n\r\nمحمد باقر دو ماهه\r\n\r\nیک بار به همسرش گفته بود دعا کن شهید شوم. همسرش گفته بود: محمدباقر فقط 2 ماهه است. اکبر در پاسخ گفت: تمام اجرش برای شماست. شما باید صبر کنید . 2، 3روز مانده به آخرین اعزام با خانواده به منزلشان رفتیم. محمدباقر دو ماهه بود. اکبر روی تربیت فرزندش حساس بود. با آمدن محمدباقر هرجایی به این راحتی ها نمی رفت و هر لقمه ای را به محمدباقر نمی داد. این بچه فقط بغل پدر آروم می شد. گویا محمدباقر دو ماهه هم در یافته بود که پدرش شوق پریدن دارد ....\r\n&nbsp;\r\n\r\nعروسی امام زمان(عج) پسند\r\n&nbsp;\r\n\r\nمراسم جشن عروسی اکبر به نوع خودش خیلی خاص بود. چون بعضی اطرافیان انتظار داشتند او هم مثل بقیه بچه های فامیل عروسی بگیرد، اما اکبر برایش فقط این مهم بود که عروسیش مورد نظر عنایت امام زمان (عج) باشد. یک عروسی بدون گناه! که البته به همه هم خیلی خوش گذشت. هنگام نماز هم خودش مثل بقیه کت دامادیش را روی دوشش انداخت و وضو گرفت و برای نماز جماعت به نمازخانه رفت.\r\n&nbsp;\r\n\r\nدعای خیر مادر\r\n\r\nاکبر و مادرش بسیار به هم وابسته بودند. در ماموریت ها بچه ها اکثرا هفته ای یکی، دوبار با خانواده تماس می گرفتند ولی اکبر هر روز با مادرش تماس می گرفت. همین توجهات و خدمات اکبر به مادرش بود که دعای خیر مادرش را برایش به دنبال داشت. او دقیقا مصداق آن آیه است که می فرماید: &laquo;و باالوالدین احسانا &raquo;\r\n\r\nبین الحرمین\r\n\r\nقبل از آخرین سفرمان به کربلا یک اتفاقاتی افتاده بود که نیاز بود نیروهای بیشتری اعزام شوند. به من گفت: خوش به حالت تو دستت خوب می شود و دوباره به منطقه برمی گردی. اما اسم من در لیست نیست. من با فرمانده صحبت کردم و با آمدن اکبر موافقت کردند. اکبر به من پیامک داد و بابت هماهنگی تشکر کرده بود. من گفتم: &laquo;من وسیله بودم آمدن رزق خودت بود .&raquo;\r\nدر بین الحرمین نشسته بودیم که از اکبر خواستم زیارت اربعین و بعد روضه را برایم بخواند. بعد از زیارت شروع کرد به گریه کردن و صدای هق هق اش بلند شد. در تمام این سال ها صدای گریه اکبر را نشنیده بودم. همیشه آرام گریه می کرد. واقعا از این حالت هاش دلم لرزید.\r\n&nbsp;\r\n\r\nاولین اعزام\r\n\r\nاکبر برای اولین بار سال 92 اعزام شد. هنوز فرزندش به دنیا نیامده بود. در اولین حضور اکبر در جبهه 2 اتفاق مهم افتاد. یکی شهادت امیر کاظم زاده از خدمه های تانک بود که تکه های پیکرش بین مواضع خودی و دشمن مانده بود، که اکبر پیکر شهدا را برگرداند. و اتفاق دیگر شهادت همرزم عراقی اش که در عملیات، کنارش به شهادت رسید. در مورد شهادت دوست عراقی اش می گفت: &laquo;یک لحظه دیدم بر اثر اصابت گلوله تانک به دیوار کناریمان خاک روی سر ما می ریزد. من به فکر این افتادم که اگر شهید شوم بچه چه می شود؟ در همین فکرها بودم که دیدم تیر به سر رفیقم اصابت کرد و به شهادت رسید.&nbsp; به خاطر این 2 اتفاق خیلی بهم ریخته بود. می گفت: &laquo;هرشب خواب عملیات و .... می بینم. &raquo; خیلی حسرت آن لحظه را می خورد. وقتی خبر شهادت بچه ها را می آوردند حالش بدتر می شد و به حال شهدا و رفقای مجروح غبطه می خورد.\r\n\r\nتعبیر خواب\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nاکبر یکی از همرزمانش که در سوریه مجروح شده بود را به بیمارستان برد. همان جا از شهادت محمودرضا بیضایی مطلع شد. بی تاب می شود و شروع می کند به گریه کردن. دوست مجروحش وقتی متوجه می شود به اکبر می گوید: &laquo;محمودرضا یک خوابی دیده بود که چون تعبیرش را نمی دانست به تو نگفت ولی من الان به تو می گویم، محمود خواب دیده بود که در یک باغ سبز با تو راه می رود و می خندید. &raquo; یک روز بعد از شهادت محمودرضا، اکبر هم به شهادت رسید.\r\n\r\nحاج تروایی\r\n\r\nوقتی بعد از اربعین از کربلا برگشتیم، به مناسبت 28 صفر سه شب مراسم داشتیم. اکبر هر شب آخر هیئت یک شعر را با دلسوخته می خواند. شب آخر وسط شعرش گفت: &laquo;ما که امسال حاجتمان را گرفتیم . فکر کردم منظورش زیارت اربعین است. توی دلم گفتم: &laquo;خب! من هم الحمدلله کربلا رفتم. 28&nbsp; صفر این حرف را زد و 20 روز بعد به شهادت رسید.\r\n&nbsp;\r\n\r\nشهادت با لباس دوست شهید\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nوقتی خبر شهادت محمودرضا بیضایی به اکبر رسید خودش را بالای سر محمود رساند و گفت: &laquo;باید برش گردانم &raquo;. آن روز خیلی بی تاب شده بود. صبح فردای شهادت محمودرضا بیضایی، به فرمانده گفت: &laquo;اگر اجازه بدهید من لباس های رزم بیضایی را بپوشم.&nbsp; فرمانده گفت: &laquo;اگر لباس شهید را بپوشی تو هم شهید می شوی؟!!!&nbsp; گفت: هر چه خدا بخواهد همان می شود.&nbsp; بعد از صبحانه زد به خط. وقتی یک مقدار از مقر فاصله گرفت یک خمپاره 60 او را مورد اصابت قرار داد و پهلویش را شکافد. همرزمان بالای سرش که رسیدند نفس های آخرش بود. ساعت 10 صبح شهید شد و همان روز به ایران برگشت.\r\n&nbsp;\r\n\r\nخبر شهادت\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&laquo;همه بچه های هیئت را یک جا جمع کن. فقط مواظب باش خانواده اکبر چیزی نفهمند. یک لحظه خشکم زد. گفتم: &laquo;اکبر؟ &raquo; گفت: &laquo;بله. اکبر پر کشید. &raquo; اصلا نمی توانستیم رفتنش را باور کنیم. زانوهایم سست شد و به زمین خوردم.\r\n\r\n&laquo;همه بچه های هیئت را یک جا جمع کن. فقط مواظب باش خانواده اکبر چیزی نفهمند. یک لحظه خشکم زد. گفتم: &laquo;اکبر؟ &raquo; گفت: &laquo;بله. اکبر پر کشید. &raquo; اصلا نمی توانستیم رفتنش را باور کنیم. زانوهایم سست شد و به زمین خوردم. شب ولادت حضرت رسول (ص) بود که خبرشهادت محمود رضا را دادند. فردای آن روز برای تشیع جنازه شهید بیضایی رفتیم ما فردایش رفتیم وقتی از مراسم تشییع برگشتیم خیلی دلم برای اکبر شور می زد. ظهر همان روز بود که یکی از رفقا زنگ زد و گفت: &laquo;همه بچه های هیئت را یک جا جمع کن. فقط مواظب باش خانواده اکبر چیزی نفهمند. یک لحظه خشکم زد. گفتم: &laquo;اکبر؟ &raquo; گفت: &laquo;بله. اکبر پر کشید. &raquo; اصلا نمی توانستیم رفتنش را باور کنیم. زانوهایم سست شد و به زمین خوردم.\r\n&nbsp;\r\n\r\nلحظه آخر\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nیک بار بعد از شهادتش خواب دیدم در هیات هستیم و صحبت می کنیم. از اکبر پرسیدم: &laquo;چی آن طرف به درد می خوره؟ &raquo; گفت: &laquo;قرآن خیلی این طرف به درد می خور. &raquo; اکبر خودش قاری قرآن بود و هر چه به شهادتش نزدیک تر می شد انسش با قرآن بیشتر می شد. شب های آخر هر وقت بیکار بودیم، اکبر به سراغ قرآن جیبی اش می رفت. پرسیدم: &laquo;آن لحظه آخر که شهید شدی چی شد؟ &raquo; گفت: آن لحظه آخر شیطان می خواست من را نسبت به بهشت ناامید کند .\r\n&nbsp;\r\n\r\nتدفین\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nدرست اول بهمن در روز شهادتش پیکر مطهرش به میهن اسلامی بازگشت. بچه های هیئت و محل و مسجد و.... همه آمده بودند، غوغایی بود. محمدباقر دو ماهه را برای وداع روی تابوت پدر گذاشتند. روز قبل محمودرضا، رفیق صمیمی روزهای جهادش تشییع شد و امروز اکبر به دیدار محمودرضا رفت. گویا یک روز هم طاقت دوری نداشتند. پاتوق هفتگی اش بهشت زهرا بود. همیشه می گفت: &laquo;ای کاش کنار شهدای گمنام شهید بشوم و حالا بین 2 شهید گمنام دفن شده است! &raquo;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nمنبع:&nbsp;ماهنامه فرهنگی شاهد جوان شماره 123","content_html":"<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\">زندگینامه شهید اکبر شهریاری<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\">در زمانی که شهادت به یک آرزو مبدل شده بود، حرم عقیله بنی هاشم(س) دری به روی حماسه آفرین... شهادت باز کرد و عاشقانی که رویای شهادت در سر می پروراندند راهی دیار دوست شدند.<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\">صفات بارز اخلاقی:<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\">حافظ کل قرآن ، عامل به قرآن ،بسیار خوش رو و شوخ طبع ، اهل تفریح و گردش خصوصا با دوستان ، ورزشکار ، دل رحم ، دلسوز دیگران و پیگیر برای حل مشکلاتشان ، بخشنده،آمر به معروف و ناهی از منکر ، سر به زیر و با حیا ، با غیرت ، هیاتی ، مطیع رهبر ، احترام به پدر و مادر، کمک به همسر در امور خانه داری، نظامی متخصص و...<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\">علایق:<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\">مطالعه ،قرائت قرآن و انس با قرآن، ورزش (فوتبال ، تکواندو ، کوهنوردی و راپل) ، چتربازی ، خوشنویسی  ، سفر ، زیارت اهل بیت علیهم السلام و شهداء ، خدمت به شهداء  ، شرکت در مجالس اهل بیت (ع) ،مداحی در هیئت و مجالس مذهبی و ....<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\">به راستی چه مرگی با افتخارتر از آن است که خونت در جوار بانوی صبر و استقامت حضرت زینب(س) و در راه خدا ریخته شود. حکایت <a href=\"http:\/\/navideshahed.com\/fa\/modafean\" target=\"_blank\"><strong>شهدای مدافع حرم<\/strong><\/a>، حکایت غریبی است که ریشه در واقعه کربلا دارد و عشقی که با آوردن نام حسین(ع)، در دل های آن ها جاری شده است. <a href=\"http:\/\/navideshahed.com\/fa\/news\/417447\/نگاهی-به-زندگی-شهید-مدافع-حرم-اکبر-شهریاری\" target=\"_blank\"><strong>شهید اکبر شهریاری<\/strong><\/a> یکی از جوانانی بود که برای دفاع از حرمین تا پای جان مبارزه کرد. پای صحبت یکی از همرزمان شهید شهریاری نشستیم. که طبق خواسته این مبارز بزرگوار از آوردن نامش معذوریم.<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong>تولد اکبر<\/strong><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\">شهید اکبر شهریاری در سال 1363 در محله کیانشهر تهران به دنیا آمد. او از همان دوران نوجوانی با توجه به علاقه ای که به بسیج داشت فعالیت خود را در پایگاه مقاومت شروع کرد. تمام دعاهایش ختم به آرزوی شهادت می شد. اکبر قاری و مداح هیات پایگاه بود و صوت زیبای قرآنش آغازگر محافل بسیجیان بود. در آن مدت 2 بار توفیق زیارت عتبات و عالیات نصیبش شد. اکبر از لحاظ مادی هیچ مشکلی در زندگی اش نداشت، پدرش یکی از بازاری ها و تاجران بزرگ کشور بود و اگر می خواست در تهران پیش پدرش بماند می توانست غرق در امکانات و رفاه باشد. اما دفاع از حرم عمه سادات را انتخاب کرد و در اول بهمن 1392 در حوالی حرم حضرت زینب (س) به درجه رفیع شهادت نایل آمد و پیکر مطهرش در قطعه 26 بهشت زهرا آرام گرفت.<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong>دلسوخته حضرت زینب (س)<\/strong><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\">آخرین باری که به کربلا رفته بود مصادف با اربعین بود، هرچی اصرار کردیم بیا حرم حضرت ابوالفضل العباس(ع) نیامد. چون احساس خجالت می کرد که وقتی حرم بی بی در محاصره است به زیارت حضرت عباس علیه السلام بیاید ، 10 روز بعد به سوریه رفت و به شهادت رسید.<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\">آخرین باری که به کربلا رفته بود مصادف با اربعین بود، هرچی اصرار کردیم بیا حرم حضرت ابوالفضل العباس(ع) نیامد. چون احساس خجالت می کرد که وقتی حرم بی بی در محاصره است به زیارت حضرت عباس علیه السلام بیاید ، 10 روز بعد به سوریه رفت و به شهادت رسید.اولین بار که با هم به کربلا رفتیم زمان برگشت، گفت: اگر خدا بخواهد هر موقع اردوی کربلا راه بیاندازید من هم می آیم. قرار بود 2 ماه بعد از شهادتش هم برویم، خودش، همسر و مادرش را ثبت نام کرد و گفت: «محمود رضای بیضایی هم امسال می آید. »  اکبر و محمودرضا بیضایی در سال 84 هم دوره بودند  ولی قسمت نشد همسفر این دو شهید شویم. بار اول که کربلا رفته بودیم مصادف با ایام فاطمیه بود، در مسیر حرم مرا روی تل زینبیه برد و زیر لب زمزمه می کرد: «دامن کشان رفتی ، دلم زیر و رو شد ... .» آمد روی تل زینبیه ایستاد و گفت: « فاصله اینجا تا گودی قتلگاه را ببین ». خیلی دلسوخته حضرت زینب سلام الله علیها بود.<br>\nآخرین باری که به کربلا رفته بود مصادف با اربعین بود، هرچی اصرار کردیم بیا حرم حضرت ابوالفضل العباس(ع) نیامد. چون احساس خجالت می کرد که وقتی حرم بی بی در محاصره است به زیارت حضرت عباس علیه السلام بیاید ، 10 روز بعد به سوریه رفت و به شهادت رسید.<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong>خوشا آن روزی که نوبت بر من آید<\/strong><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\">در محله ما دو تا شهید گمنام دفن هستند. ما سر مزار این شهدا مجلس می گرفتیم و در هفته دفاع مقدس نمایشگاه می زدیم. چند چادر برای برپایی نمایشگاه احتیاج داشتیم، اکبر هم از سر کارش چند تا چادر آورد. چون خط خوبی داشت، روی چفیه ها و با خط خوب برای بچه ها یادگاری می نوشت.<br>\nروی چادرها هم نوشت: «رفیقان می روند نوبت به نوبت\/خوشا روزی که نوبت بر من آید » وقتی حاج اسماعیل حیدری شهید شد خیلی بی تاب شده بود. می گفت: استاد ما رفته و ما جا مانده ایم ......<\/span><br>\n <\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong>محمد باقر دو ماهه<\/strong><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\">یک بار به همسرش گفته بود دعا کن شهید شوم. همسرش گفته بود: محمدباقر فقط 2 ماهه است. اکبر در پاسخ گفت: تمام اجرش برای شماست. شما باید صبر کنید . 2، 3روز مانده به آخرین اعزام با خانواده به منزلشان رفتیم. محمدباقر دو ماهه بود. اکبر روی تربیت فرزندش حساس بود. با آمدن محمدباقر هرجایی به این راحتی ها نمی رفت و هر لقمه ای را به محمدباقر نمی داد. این بچه فقط بغل پدر آروم می شد. گویا محمدباقر دو ماهه هم در یافته بود که پدرش شوق پریدن دارد ....<\/span><br>\n <\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong>عروسی امام زمان(عج) پسند<\/strong><\/span><br>\n <\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\">مراسم جشن عروسی اکبر به نوع خودش خیلی خاص بود. چون بعضی اطرافیان انتظار داشتند او هم مثل بقیه بچه های فامیل عروسی بگیرد، اما اکبر برایش فقط این مهم بود که عروسیش مورد نظر عنایت امام زمان (عج) باشد. یک عروسی بدون گناه! که البته به همه هم خیلی خوش گذشت. هنگام نماز هم خودش مثل بقیه کت دامادیش را روی دوشش انداخت و وضو گرفت و برای نماز جماعت به نمازخانه رفت.<\/span><br>\n <\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong>دعای خیر مادر<\/strong><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\">اکبر و مادرش بسیار به هم وابسته بودند. در ماموریت ها بچه ها اکثرا هفته ای یکی، دوبار با خانواده تماس می گرفتند ولی اکبر هر روز با مادرش تماس می گرفت. همین توجهات و خدمات اکبر به مادرش بود که دعای خیر مادرش را برایش به دنبال داشت. او دقیقا مصداق آن آیه است که می فرماید: «و باالوالدین احسانا »<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong>بین الحرمین<\/strong><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\">قبل از آخرین سفرمان به کربلا یک اتفاقاتی افتاده بود که نیاز بود نیروهای بیشتری اعزام شوند. به من گفت: خوش به حالت تو دستت خوب می شود و دوباره به منطقه برمی گردی. اما اسم من در لیست نیست. من با فرمانده صحبت کردم و با آمدن اکبر موافقت کردند. اکبر به من پیامک داد و بابت هماهنگی تشکر کرده بود. من گفتم: «من وسیله بودم آمدن رزق خودت بود .»<br>\nدر بین الحرمین نشسته بودیم که از اکبر خواستم زیارت اربعین و بعد روضه را برایم بخواند. بعد از زیارت شروع کرد به گریه کردن و صدای هق هق اش بلند شد. در تمام این سال ها صدای گریه اکبر را نشنیده بودم. همیشه آرام گریه می کرد. واقعا از این حالت هاش دلم لرزید.<\/span><br>\n <\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong>اولین اعزام<\/strong><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\">اکبر برای اولین بار سال 92 اعزام شد. هنوز فرزندش به دنیا نیامده بود. در اولین حضور اکبر در جبهه 2 اتفاق مهم افتاد. یکی شهادت امیر کاظم زاده از خدمه های تانک بود که تکه های پیکرش بین مواضع خودی و دشمن مانده بود، که اکبر پیکر شهدا را برگرداند. و اتفاق دیگر شهادت همرزم عراقی اش که در عملیات، کنارش به شهادت رسید. در مورد شهادت دوست عراقی اش می گفت: «یک لحظه دیدم بر اثر اصابت گلوله تانک به دیوار کناریمان خاک روی سر ما می ریزد. من به فکر این افتادم که اگر شهید شوم بچه چه می شود؟ در همین فکرها بودم که دیدم تیر به سر رفیقم اصابت کرد و به شهادت رسید.  به خاطر این 2 اتفاق خیلی بهم ریخته بود. می گفت: «هرشب خواب عملیات و .... می بینم. » خیلی حسرت آن لحظه را می خورد. وقتی خبر شهادت بچه ها را می آوردند حالش بدتر می شد و به حال شهدا و رفقای مجروح غبطه می خورد.<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong>تعبیر خواب<\/strong><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"> <\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\">اکبر یکی از همرزمانش که در سوریه مجروح شده بود را به بیمارستان برد. همان جا از شهادت محمودرضا بیضایی مطلع شد. بی تاب می شود و شروع می کند به گریه کردن. دوست مجروحش وقتی متوجه می شود به اکبر می گوید: «محمودرضا یک خوابی دیده بود که چون تعبیرش را نمی دانست به تو نگفت ولی من الان به تو می گویم، محمود خواب دیده بود که در یک باغ سبز با تو راه می رود و می خندید. » یک روز بعد از شهادت محمودرضا، اکبر هم به شهادت رسید.<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong>حاج تروایی<\/strong><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\">وقتی بعد از اربعین از کربلا برگشتیم، به مناسبت 28 صفر سه شب مراسم داشتیم. اکبر هر شب آخر هیئت یک شعر را با دلسوخته می خواند. شب آخر وسط شعرش گفت: «ما که امسال حاجتمان را گرفتیم . فکر کردم منظورش زیارت اربعین است. توی دلم گفتم: «خب! من هم الحمدلله کربلا رفتم. 28  صفر این حرف را زد و 20 روز بعد به شهادت رسید.<\/span><br>\n <\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong>شهادت با لباس دوست شهید<\/strong><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"> <\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\">وقتی خبر شهادت محمودرضا بیضایی به اکبر رسید خودش را بالای سر محمود رساند و گفت: «باید برش گردانم ». آن روز خیلی بی تاب شده بود. صبح فردای شهادت محمودرضا بیضایی، به فرمانده گفت: «اگر اجازه بدهید من لباس های رزم بیضایی را بپوشم.  فرمانده گفت: «اگر لباس شهید را بپوشی تو هم شهید می شوی؟!!!  گفت: هر چه خدا بخواهد همان می شود.  بعد از صبحانه زد به خط. وقتی یک مقدار از مقر فاصله گرفت یک خمپاره 60 او را مورد اصابت قرار داد و پهلویش را شکافد. همرزمان بالای سرش که رسیدند نفس های آخرش بود. ساعت 10 صبح شهید شد و همان روز به ایران برگشت.<\/span><br>\n <\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong>خبر شهادت<\/strong><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"> <\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\">«همه بچه های هیئت را یک جا جمع کن. فقط مواظب باش خانواده اکبر چیزی نفهمند. یک لحظه خشکم زد. گفتم: «اکبر؟ » گفت: «بله. اکبر پر کشید. » اصلا نمی توانستیم رفتنش را باور کنیم. زانوهایم سست شد و به زمین خوردم.<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\">«همه بچه های هیئت را یک جا جمع کن. فقط مواظب باش خانواده اکبر چیزی نفهمند. یک لحظه خشکم زد. گفتم: «اکبر؟ » گفت: «بله. اکبر پر کشید. » اصلا نمی توانستیم رفتنش را باور کنیم. زانوهایم سست شد و به زمین خوردم. شب ولادت حضرت رسول (ص) بود که خبرشهادت محمود رضا را دادند. فردای آن روز برای تشیع جنازه شهید بیضایی رفتیم ما فردایش رفتیم وقتی از مراسم تشییع برگشتیم خیلی دلم برای اکبر شور می زد. ظهر همان روز بود که یکی از رفقا زنگ زد و گفت: «همه بچه های هیئت را یک جا جمع کن. فقط مواظب باش خانواده اکبر چیزی نفهمند. یک لحظه خشکم زد. گفتم: «اکبر؟ » گفت: «بله. اکبر پر کشید. » اصلا نمی توانستیم رفتنش را باور کنیم. زانوهایم سست شد و به زمین خوردم.<\/span><br>\n <\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong>لحظه آخر<\/strong><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"> <\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\">یک بار بعد از شهادتش خواب دیدم در هیات هستیم و صحبت می کنیم. از اکبر پرسیدم: «چی آن طرف به درد می خوره؟ » گفت: «قرآن خیلی این طرف به درد می خور. » اکبر خودش قاری قرآن بود و هر چه به شهادتش نزدیک تر می شد انسش با قرآن بیشتر می شد. شب های آخر هر وقت بیکار بودیم، اکبر به سراغ قرآن جیبی اش می رفت. پرسیدم: «آن لحظه آخر که شهید شدی چی شد؟ » گفت: آن لحظه آخر شیطان می خواست من را نسبت به بهشت ناامید کند .<\/span><br>\n <\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong>تدفین<\/strong><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"> <\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\">درست اول بهمن در روز شهادتش پیکر مطهرش به میهن اسلامی بازگشت. بچه های هیئت و محل و مسجد و.... همه آمده بودند، غوغایی بود. محمدباقر دو ماهه را برای وداع روی تابوت پدر گذاشتند. روز قبل محمودرضا، رفیق صمیمی روزهای جهادش تشییع شد و امروز اکبر به دیدار محمودرضا رفت. گویا یک روز هم طاقت دوری نداشتند. پاتوق هفتگی اش بهشت زهرا بود. همیشه می گفت: «ای کاش کنار شهدای گمنام شهید بشوم و حالا بین 2 شهید گمنام دفن شده است! »<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"> <\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\">منبع: <a href=\"http:\/\/navideshahed.com\/fa\/journals\/80\"><strong>ماهنامه فرهنگی شاهد جوان شماره 123<\/strong><\/a><\/span><\/p>","content_source":"","content_url":"","content_date_start":"2021-01-26 11:35:11","content_date_event":"2021-01-26 11:35:11","content_date_event_start":null,"content_date_event_end":null,"content_show_title_slider":1,"content_date_last_edit":"2021-01-26 12:55:23","content_date_register":"2021-01-26 11:39:49","content_columns":0,"content_show_img":1,"content_show_details":0,"content_show_related_img":0,"content_show_slider":1,"content_comment":1,"content_score":0,"tag_id":0,"score_average":null,"score_count":null,"score_date_last":null,"uid":176956,"eid":178163,"attach_title":null,"attaches":[{"sizes":{"150":".\/cache\/5\/attach\/202101\/338819_4122722968_150_77.webp","300":".\/cache\/5\/attach\/202101\/338819_4122722968_300_154.webp","400":".\/cache\/5\/attach\/202101\/338819_4122722968_400_205.webp","600":".\/cache\/5\/attach\/202101\/338819_4122722968_600_308.webp","900":".\/cache\/5\/attach\/202101\/338819_4122722968_780_400.webp","1200":".\/cache\/5\/attach\/202101\/338819_4122722968_780_400.webp"},"ext":"png","file_media":1,"token":4122722968,"files":{"original":{"url":".\/file\/5\/attach\/202101\/338819_4122722968.png","width":780,"height":400,"size":0}}}]}]]