[[{"content_id":560406,"content_number":0,"portal_id":5,"lang_id":"fa","content_title":"ماجرای عنایت حضرت فاطمه (س) به شهید احمد کاظمی","content_rtitr":"","content_short_title":null,"content_summary":"","content_summary_fill":0,"content_body":"بخشی از کتاب &quot;مهر مادر&quot;\r\n\r\nارادت عجیب به حضرت زهرا (س) داشت، در هر پست و مقامی بود مجلس عزای فاطمیه را برپا می&zwnj;کرد و خودش هم مانند خادمان، در کنار در می&zwnj;ایستاد و خوش آمد می&zwnj;گفت. در نیروی هوایی که بود مسجد حضرت زهرا (س) را در پادگان ولی&zwnj;عصر (عج) راه&zwnj;اندازی کرد.\r\n\r\nوقتی به فرماندهی نیروی زمینی انتخاب شد در مراسم رسمی پشت تریبون رفت و خدا را به حق حضرت زهرا (س) قسم داد و گفت &laquo;من دوست داشتم در نیروی هوایی شهید شوم ولی ان&zwnj;شاءالله در نیروی زمینی دوران شهداتم فرا برسد.&raquo;\r\n\r\nعلت این همه عشق و علاقه&zwnj;اش به حضرت زهرا (س) را دوستان قدیمی او می&zwnj;دانستند. یکی از آن&zwnj;ها می&zwnj;گفت &laquo;اوایل سال 1361 در عملیات بیت&zwnj;المقدس در خدمت حاج احمد بودیم. او فرمانده تیپ نجف بود. نیروها خیلی به او علاقه داشتند.\r\n\r\nدر حین عملیات به سختی مجروح شد، ترکش به سرش خورده بود. با اصرار او را به بیمارستان صحرایی بردیم. شهید کاظمی می&zwnj;گفت &laquo;کسی نفهمد من زخمی شدم. همین جا مداوایم کنید. می&zwnj;خواست روحیه&zwnj;ی نیروها خراب نشود.&raquo;\r\n\r\nدکتر گفت &laquo;این زخم عمیق است، باید کاملاً مداوا و بعد بخیه شود&raquo; به همین دلیل بستری شد. خونریزی او به قدری زیاد بود که&nbsp; بی&zwnj;هوش شد. مدتی گذشت، یک دفعه از جا پرید!\r\n\r\nگفت &laquo;بلندشو، باید برویم خط&raquo; هر چه اصرار کردیم بی&zwnj;فایده بود. بالاخره همراه ایشان راهی مقر نیروها شدیم. در طی راه&nbsp; از ایشان پرسیدم: شما بی&zwnj;هوش بودی، چه شد که یک&zwnj;دفعه از جا بلند شدی؟ هر چه می&zwnj;پرسیدم جواب نمی&zwnj;داد.\r\n\r\nقسمش دادم که به من بگویید که چه شد؟ نگاهی به چهره&zwnj;ی من انداخت و گفت (می&zwnj;گویم، به شرطی که تا وقتی زنده&zwnj;ام به کسی حرفی نزنی).\r\n\r\nبعد خیلی آرام ادامه داد (وقتی در&nbsp; اتاق خوابیده بودم، یک باره دیدم خانم فاطمه زهرا (س) آمدند داخل اتاق، به من فرمودند: چرا خوابیدی؟ گفتم: سرم مجروح شده، نمی&zwnj;توانم ادامه دهم. حضرت زهرا (س) دستی به سر من کشیدند و فرمودند: بلند شو، بلند شو، چیزی نیست، برو به کارهایت برس.)\r\n\r\nوقتی حاج احمد به منطقه برگشت در جمع نیروها گفت &laquo;من تا حالا شکی نداشتم که در این حنگ ما برحق هستیم، اما امروز روی تخت بیمارستان این موضوع را با تمام وجود درک کردم.&raquo;","content_html":"<p dir=\"rtl\">بخشی از کتاب \"مهر مادر<span dir=\"ltr\">\"<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">ارادت عجیب به حضرت زهرا (س) داشت، در هر پست و مقامی بود مجلس عزای فاطمیه را برپا می‌کرد و خودش هم مانند خادمان، در کنار در می‌ایستاد و خوش آمد می‌گفت. در نیروی هوایی که بود مسجد حضرت زهرا (س) را در پادگان ولی‌عصر (عج) راه‌اندازی کرد<span dir=\"ltr\">.<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">وقتی به فرماندهی نیروی زمینی انتخاب شد در مراسم رسمی پشت تریبون رفت و خدا را به حق حضرت زهرا (س) قسم داد و گفت «من دوست داشتم در نیروی هوایی شهید شوم ولی ان‌شاءالله در نیروی زمینی دوران شهداتم فرا برسد<span dir=\"ltr\">.»<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">علت این همه عشق و علاقه‌اش به حضرت زهرا (س) را دوستان قدیمی او می‌دانستند. یکی از آن‌ها می‌گفت «اوایل سال 1361 در عملیات بیت‌المقدس در خدمت حاج احمد بودیم. او فرمانده تیپ نجف بود. نیروها خیلی به او علاقه داشتند<span dir=\"ltr\">.<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">در حین عملیات به سختی مجروح شد، ترکش به سرش خورده بود. با اصرار او را به بیمارستان صحرایی بردیم. شهید کاظمی می‌گفت «کسی نفهمد من زخمی شدم. همین جا مداوایم کنید. می‌خواست روحیه‌ی نیروها خراب نشود<span dir=\"ltr\">.»<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">دکتر گفت «این زخم عمیق است، باید کاملاً مداوا و بعد بخیه شود» به همین دلیل بستری شد. خونریزی او به قدری زیاد بود که  بی‌هوش شد. مدتی گذشت، یک دفعه از جا پرید<span dir=\"ltr\">!<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">گفت «بلندشو، باید برویم خط» هر چه اصرار کردیم بی‌فایده بود. بالاخره همراه ایشان راهی مقر نیروها شدیم. در طی راه  از ایشان پرسیدم: شما بی‌هوش بودی، چه شد که یک‌دفعه از جا بلند شدی؟ هر چه می‌پرسیدم جواب نمی‌داد<span dir=\"ltr\">.<\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">قسمش دادم که به من بگویید که چه شد؟ نگاهی به چهره‌ی من انداخت و گفت (می‌گویم، به شرطی که تا وقتی زنده‌ام به کسی حرفی نزنی).<\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">بعد خیلی آرام ادامه داد (وقتی در  اتاق خوابیده بودم، یک باره دیدم خانم فاطمه زهرا (س) آمدند داخل اتاق، به من فرمودند: چرا خوابیدی؟ گفتم: سرم مجروح شده، نمی‌توانم ادامه دهم. حضرت زهرا (س) دستی به سر من کشیدند و فرمودند: بلند شو، بلند شو، چیزی نیست، برو به کارهایت برس<span dir=\"ltr\">.<\/span>)<\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">وقتی حاج احمد به منطقه برگشت در جمع نیروها گفت «من تا حالا شکی نداشتم که در این حنگ ما برحق هستیم، اما امروز روی تخت بیمارستان این موضوع را با تمام وجود درک کردم.»<\/p>","content_source":"","content_url":"","content_date_start":"2021-01-13 10:14:02","content_date_event":"2021-01-13 10:14:02","content_date_event_start":null,"content_date_event_end":null,"content_show_title_slider":1,"content_date_last_edit":"2021-01-18 09:52:48","content_date_register":"2021-01-13 10:17:20","content_columns":0,"content_show_img":1,"content_show_details":0,"content_show_related_img":0,"content_show_slider":1,"content_comment":1,"content_score":0,"tag_id":0,"score_average":null,"score_count":null,"score_date_last":null,"uid":178163,"eid":176956,"attach_title":null,"attaches":[{"sizes":{"150":".\/cache\/5\/attach\/202101\/336023_2649636810_150_104.webp","300":".\/cache\/5\/attach\/202101\/336023_2649636810_300_209.webp","400":".\/cache\/5\/attach\/202101\/336023_2649636810_400_279.webp","600":".\/cache\/5\/attach\/202101\/336023_2649636810_600_418.webp","900":".\/cache\/5\/attach\/202101\/336023_2649636810_800_557.webp","1200":".\/cache\/5\/attach\/202101\/336023_2649636810_800_557.webp"},"ext":"jpg","file_media":1,"token":2649636810,"files":{"original":{"url":".\/file\/5\/attach\/202101\/336023_2649636810.jpg","width":800,"height":557,"size":0}}}]}]]