[[{"content_id":549852,"content_number":0,"portal_id":5,"lang_id":"fa","content_title":"فرنگیس","content_rtitr":"","content_short_title":null,"content_summary":"روایت دلیری‌های خانم فرنگیس حیدرپور، شیرزن خطه‌ی گیلان‌غرب","content_summary_fill":1,"content_body":"نویسنده:&nbsp;مهناز فتاحی\r\nناشر:&nbsp;انتشارات سوره مهر\r\nموضوع کتاب:&nbsp;ادبیات\r\nنوبت چاپ:&nbsp;پنجم\r\nتاریخ چاپ:&nbsp;۱۳۹۷\r\nشمارگان:&nbsp;۱۱۱۰\r\nتعداد صفحه:&nbsp;۳۵۴\r\n\r\nشابک:۹۷۸-۶۰۰-۰۳-۰۱۳۶-۱\r\n\r\nدر سال 1359 پس از حمله عراق به روستای اوازین، مردم به دره های اطراف فرار می کنند. فرنگیس که در آن زمان 18 سال داشت شب هنگام همراه برادر و پدرش جهت تهیه غذا به روستا باز می گردند. اما در طول راه پدر و برادر فرنگیس ضمن درگیری با عوامل عراقی کشته می شوند و فرنگیس در پی برخورد با دو سرباز عراقی بدون داشتن سلاح گرم، با تبر پدرش با سربازان درگیر شده، یکی را کشته و دیگری را با تمام تجهیزات جنگی اسیر می کند و به مقر فرماندهی ارتش ایران تحویل می دهد.\r\n\r\n.. شب آرام آرام از راه می رسید. همه کنار هم، پشت صخره ها کز کرده بودیم. کسی نای حرف زدن نداشت. نمی&zwnj;دانستیم قرار است چه بلایی سرمان بیاید. علیمردان، دایی&zwnj;ام، پدرم و تعدادی از مردها هنوز با ما بودند. آن&zwnj;ها هم آرام و قرار نداشتند. می&zwnj;خواستند برگردند ده. عده&zwnj;ای از زن&zwnj;ها نگذاشتند. با یک دنیا ترس می&zwnj;گفتند: &laquo;اقل کم شما بمانید. ما اینجا تنها هستیم. اگر یکهو عراقی&zwnj;ها تا اینجا جلو بیایند، دست تنها چه کنیم؟&raquo;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nhttps:\/\/ebook.sooremehr.ir\/content\/15010\/فرنگیس","content_html":"<p>نویسنده: مهناز فتاحی<br>\nناشر: انتشارات سوره مهر<br>\nموضوع کتاب: ادبیات<br>\nنوبت چاپ: پنجم<br>\nتاریخ چاپ: ۱۳۹۷<br>\nشمارگان: ۱۱۱۰<br>\nتعداد صفحه: ۳۵۴<\/p>\n\n<p>شابک:۹۷۸-۶۰۰-۰۳-۰۱۳۶-۱<\/p>\n\n<p>در سال 1359 پس از حمله عراق به روستای اوازین، مردم به دره های اطراف فرار می کنند. فرنگیس که در آن زمان 18 سال داشت شب هنگام همراه برادر و پدرش جهت تهیه غذا به روستا باز می گردند. اما در طول راه پدر و برادر فرنگیس ضمن درگیری با عوامل عراقی کشته می شوند و فرنگیس در پی برخورد با دو سرباز عراقی بدون داشتن سلاح گرم، با تبر پدرش با سربازان درگیر شده، یکی را کشته و دیگری را با تمام تجهیزات جنگی اسیر می کند و به مقر فرماندهی ارتش ایران تحویل می دهد.<\/p>\n\n<p>.. شب آرام آرام از راه می رسید. همه کنار هم، پشت صخره ها کز کرده بودیم. کسی نای حرف زدن نداشت. نمی‌دانستیم قرار است چه بلایی سرمان بیاید. علیمردان، دایی‌ام، پدرم و تعدادی از مردها هنوز با ما بودند. آن‌ها هم آرام و قرار نداشتند. می‌خواستند برگردند ده. عده‌ای از زن‌ها نگذاشتند. با یک دنیا ترس می‌گفتند: «اقل کم شما بمانید. ما اینجا تنها هستیم. اگر یکهو عراقی‌ها تا اینجا جلو بیایند، دست تنها چه کنیم؟»<\/p>\n\n<p> <\/p>\n\n<p><a href=\"https:\/\/ebook.sooremehr.ir\/content\/15010\/فرنگیس\">https:\/\/ebook.sooremehr.ir\/content\/15010\/فرنگیس<\/a><\/p>","content_source":"","content_url":"","content_date_start":"2020-10-13 07:56:31","content_date_event":"2020-10-13 07:56:31","content_date_event_start":null,"content_date_event_end":null,"content_show_title_slider":1,"content_date_last_edit":"2020-10-13 21:00:34","content_date_register":"2020-10-13 08:09:02","content_columns":0,"content_show_img":1,"content_show_details":0,"content_show_related_img":0,"content_show_slider":1,"content_comment":1,"content_score":0,"tag_id":0,"score_average":null,"score_count":null,"score_date_last":null,"uid":178163,"eid":176956,"attach_title":null,"attaches":[{"sizes":{"150":".\/cache\/5\/attach\/202010\/310937_4148760594_100_150.webp","300":".\/cache\/5\/attach\/202010\/310937_4148760594_200_300.webp","400":".\/cache\/5\/attach\/202010\/310937_4148760594_266_400.webp","600":".\/cache\/5\/attach\/202010\/310937_4148760594_399_600.webp","900":".\/cache\/5\/attach\/202010\/310937_4148760594_399_600.webp","1200":".\/cache\/5\/attach\/202010\/310937_4148760594_399_600.webp"},"ext":"jpg","file_media":1,"token":4148760594,"files":{"original":{"url":".\/file\/5\/attach\/202010\/310937_4148760594.jpg","width":399,"height":600,"size":0}}}]}]]